تبليغاتX

چند خط شعر از خودم، دفتر اشعارم

چند خط شعر از خودم، دفتر اشعارم

انسان ساخته ی افکار خویش است ، فردا همان خواهد شد که امروز به آن می اندیشی.

وقت بارش باران ، وقت تر شدن احساس من است

وقتی نم نم باران خود را به شیشه می کوبد

پنجره ها را می گشایم ،

باران را به میهمانی می طلبم

زیرا باران همیشه بوی تو را به ارمغان می آورد

صدای شر شر باران ، در گوشم صدای گام های تو را تداعی می کند .

تو هر شب آهسته گام بر می داری در خلوت من

وقتی دستان خالی مرا ، دستان گرم تو پر می کند

بی نیاز می شوم ز دنیا

نگاه مات و یخ بسته ام را ذوب می کند آفتاب چشمان تو

آغوش مهربانت تسکین می دهد تمامی درد هایم را

شانه هایت ، همیشه محراب دلتنگی های من است

تمام این ها که گفتم کافی بود ، تا دوباره از تو بنویسم

تا دوباره ، تا آخرین برگ دفترم طرح چشمانت را بکشم

نه ، این بار می خواهم طرح چشمان سبزت را به روی دریا بکشم

تا دریا هم با تمام وسعتش با چشمانت آشنا شود.
آرش1391/1/17


برچسب‌ها: باز از تو می گویم, باران, دستان خالی مرا, بی نیاز, نگاه, آغوش مهربانت, شانه هایت, دلتنگی های من, آخرین برگ, دفترم, طرح چشمان, سبزت, دریا, وسعت, چشمانت, آشنا, شعر
نوشته شده در 91/02/27ساعت توسط آرش| |

غرق می شوم در تو ای دریای پاک

گم می شوم در تو ای عشق ناب

هزاران سال از آمدنت می گذرد و هنوز تکراری نشد ماندنت

هر چه از تو می گذرد ، همچو شراب کهنه خواستنی تر می شوی

تو تکرار هیچ عشقی نیستی ،

تو مثل هیچ معشوقی نیستی

اصلا تکرار در تو گم می شود !!

با تو حتی بی نم نم باران هم می شود عاشق شد

با تو من آرام آرامم همچو خواب بعد مستی

تو را دوست دارم ،

عریانی احساس پاکت را دوست دارم

از شراب نگاه توست که دل پبرم شور و حال جوانی دارد

نگاه کردن بر تن لخت تو ،

خارج از این نگاه ها و هوس های هرزه است

ببین چه عارفانه ، عاشقانه دوستت دارم !!

اولین بار که دیدمت تا دوباره دیدنت عقربه ها مرا به بازی گرفتند

اصلا ساعت ها کند می رفتند

گویی عقربه ها معکوس هم می چرخیدند

هنگامی که دلسرد می شوم از زندگی ، لبخند شیرین توست که مرا می برد دوباره به سوی زندگی

آرش1390/12/29



برچسب‌ها: بی مانند, دوست دارم, عریانی, احساس, شراب, نگاه تو, عارفانه, عاشقانه, ساعت ها, دلسرد, لبخند, شیرین, به سوی زندگی, شعر
نوشته شده در 91/01/13ساعت توسط آرش| |

سوار بر باد تیز پایی و از خرابات دلم می گذری

گر ساعتی در این خرابات بنشینی و نظاره کنی بر من

دل خراباتی ام را آباد می کنی به نیم نگاهی

تو کنارم بنشین همین جا ، زیر سقف شکسته ی دلم

اما بدان که این دل ز حجر غم دوری تو شکسته

ژاله ی صبح گاهی من ، سالیان پیش نوید آمدنت را بهار به من می داد

صدای خش خش گامهایت را من در پاییز های دور شنیده بودم

تو با آن گیسوهای بلند ، چشمان سیاه می بری مرا تا خیالات محال

تو با آن پوست سفید و لطیف به زیر آفتاب همچو الماس می درخشی

وقتی دستانم را در رودخانه ی گیسویت می کشم، آه....آه....آه....بی کران ها از زیر دستانم می گذرد

این روزها تو کنارمی و آغوش گرم مهربانیت را برایم می گشایی

آه ای جان دل ، شب هنگام بپیچ بر تنم همچو پیچک

تا قلب یخ بسته ام گرم شود از هرم تنت

بروی همچو شب بو بر تنم تا سر مست شوم ز عطر وجودت

فاصله در بین ما چه آتش افروزی ها نکرد

اما عاقبت در آغوش کشیدیم یکدیگر را

ماندگار شدی تو به پیش من ،

و ساعت دیواری در تنهایی خویش آرام خوابید

و دگر مرا هم صحبت با تیک تیک صدایش نکرد
آرش  1390/12/1

برچسب‌ها: تیک تیک, ماندگار شدی, آتش افروزی, فاصله در بین ما, شعر
نوشته شده در 90/12/16ساعت توسط آرش| |

وقتی این تن بی روح را در خاک گذارند ،

کاش جام شرابی بر لبش گذارند .

وقتی این تن خسته را به گور سپارند ،

کاش نماز محبتی برایش بجا بیاورند .

دوست دارم سنگ قبرم تکه ای لبخند باشد،

دوست دارم بعد مرگم بال بگشایم و پرواز کنم بر گستره ی هستی

دوست دارم یادم در دل ها به روشنی مهتاب باشد.

هر که گله دارد ز من ، کاش گله ها را به دریا سپارد ،

دلش را صاف کند با من ، لحظه ای نیک بیاندیشد بر من .

چیزی زین دنیا نخواهم ، جز گوشه ای که دل در آن ارام گیرد و با دوست خلوت کند.

آرش 1390/11/15

برچسب‌ها: مرگ, روشنی, مهتاب, جام شراب, مردن, نما, محبت, شعر
نوشته شده در 90/11/15ساعت توسط آرش| |

تا سختی را نچشی ، قادر به درک زیبایی آرامش نخواهی بود .

تا طرد شدن را نچشی ، قادر به درک دوست داشته شدن نخواهی بود .

تا رنج و عذاب را تحمل نکنی ، خوشبختی را نخواهی یافت.

تا اخم سیاهی را نبینی قادر به درک لبخند سپیدی نخواهی بود .

تا وقتی که آرزوها و رویاها به باد نرود،

نمی فهمی چه زیباست رویایی بزرگ را در سر پروراندن.

تا وقتی که سقوط را حس نکنی ،

استحکام و امنیت زمین زیر پایت را درک نمی کنی

و تا وقتی که به دوست داشتن و دوست داشته شدن دست پیدا نکنی

قادر به درک مفهوم زندگی نخواهی بود .

چه زیباست چیزی را دوست داشتن ، اما دل نبستن.

چه زیباست از لحظات لذت بردن ، اما ساده دل کندن.

چه زیباست در اوج بودن ولی انسان ها و خدا و نعمت هایش را دیدن.

چه خوب است هم آوا شدند با دیگران ، ولی آواز خود را خواندند .

چه خوب است از احساسات خود به عشق گفتند ولی.......

چه زیباست محترم بودن ، بدون آنکه کسی ز تو بترسد.

چه زیباست محبت دیدن ، ولی بی منت و دغل بازی

و در آخر چه زیباست درک و فهمیدن دوست و شاخه گلی به او بخشیدن.
آرش 1390/11/1

برچسب‌ها: زندگی, درک دوست داشتند, سختی, تحمل, آرزوها, خوشبختی, لبخند, شعر
نوشته شده در 90/11/01ساعت توسط آرش| |

وقتي كه واژه ها عاجز مي مانند در بيان احساسات ،

نگاه احساس را بيان مي كند .

و ناگفته ها آنجاست كه بيان مي گردد .

ناگفته ها ، مثل قدم زدن در روياها

هنگامي كه نگاه ها به هم گره مي خورد شروع اوج احساسات بلند است .

افسوس كه هيچوقت ناگفته هایم را نشنيدي و بلندي احساساتم را درک نکردی

دردها بي شمارند ، اما درد دوري تو در نخستين روزهاي جدايي عذاب آور بود .

بي فروغ بودي تو اما مي پنداشتم فروزاني

پاك و نجيب نبودي ، اما مي انديشيدم معصومي

هيچ غمخوار نبودي ، اما فكر مي كردم كه دلداري

ماندگار و خاطره انگيز نبودي ، اما در يادم ماندي

زيرا اولين بودي در زند گي ام
آرش 1390/10/25


برچسب‌ها: اولين ستاره, غمخوار, ناگفته ها, اولين, شعر
نوشته شده در 90/10/25ساعت توسط آرش| |

نمی اندیشم به تو ، نمی جویمت ، تو را یاد نمی کنم در قلبم ، خاطراتت را زیاد برده ام ....... 

آه چه دروغ بزرگیست ! تمام این حرف هایم
 
بوی تو در هر کوی که می روم می آید.

به هر آیینه که می نگرم بازتاب روی تو را می بینم

امروز رفتم به می خانه و جام می در دست و قدح نوشان ،

به نا گه رخ دلدار بیافتاد در جام می ام 

بگفتم ساقیا باز باده در جامم کن که دلدار را بپویم در مستی .

کسی چه داند شاید فردا روز عابد گمراه حکم به بستن درب می خانه کند ،

عابد چه داند زین دل من ؟

هر جایی که یاد دلدار کنم همانجا برایم می خانه است.

هر جایی که یاد دلدار کنم حتی آب هم برایم شراب و باده است .

وقتی یار می خندد ، در تمام دنیا شادی می پراکند

وقتی یار می گرید ، ماه از خواب و گهواره ی خویش دل می کند و خاموش می گردد .

ناز و عشوه ی یار چه شیرین است به وقت دلبری

دلبری کن ای یار شیرین سخن که من بیخود شده از خویشم

دلبری کن در دقایقی که به یادت هستم

دلبری کن در تمام شب و روزهایی که آرزویت را در سر دارم

دلبری کن در تمام لحظاتی که من به دنبال مهر تو می گردم

دلبری کن ، برای من دلبری کن نه برای بیگانه .

آرش ۱۳۹۰/۱۰/۱۰


برچسب‌ها: دلبر, شیرین سخن, ناز و عشوه ی یار, عابد, ساقی, می خانه, شعر
نوشته شده در 90/10/10ساعت توسط آرش| |

هنگامی که پریشان بودی و گریان ، سنگ صبورت گشتم

هنگامی که در بیابان تنهایی ، سراب عشق میدیدی و می دویدی همگام با قدم هایت بودم.

در سیاهی هایت روشنیت گشتم ،

اگر به روشنی خورشید نبودم برایت ، لااقل نور شمعی بودم بر سر راهت

در سکوت وحشت آفرینت صدایی آشنا گشتم ،

و هنگامی که دل به تو بستم ،

رفتی ز دستم و سایه تنهایی را بر سرم افکندی ،

چه خوب بود در جوار لطف تو بودند ، چه زیبا بود در همسایه گی مهر تو بودند

چه مظلومانه بود در نگاه تو بودند ، ولی دیده نشدند

چه کسی می گوید آسمان بی کران است ؟

آسمان برای من در چشمان تو خلاصه می شود .

چه کسی می گوید برای زندگی دل خوش لازم است ؟

من عمریست ز غم تو دل خون گشته ام اما زندگی می کنم .
آرش 1390/9/23

برچسب‌ها: تنهایی, آسمان بی کران, چشمان تو, دل خوش, زندگی, شعر
نوشته شده در 90/09/28ساعت توسط آرش| |

ساعت دیواری اتاقم بی رحمانه زمان را به رخم می کشد ،

همچو هجوم دلتنگی به من ، ز نبودنت

ساعت هایی که می شد با تو باشم ،

شب هایی که می شد با تو به اوج عاشقی رسم .

ثانیه ها ، ساعت ها ، روزها ، ماه ها و سال ها بی تو می گذرد ،

و من به دنبال رد پای تو تمام جاده ها را دویده ام !

می دانم که تو را از دست داده ام

می بینم دل به دیگری داده ای و در این بی راهه ی ترسناک بر تنهایی من افزودی

هواسم هست که عشق را قربانی آرزوها کرده ای

به یاد می آورم  که مرا به گریه وا داشتی ،

به یاد می آورم که از من گذشتی ، بدون احساس دردی

به یاد می آورم ....... به یاد می آورم .....

با آن همه خاطره چه می کنی ،

به باد می سپاری یا به آتش می کشی ؟

امشب در این نا آرامی ها بسیار آرامش بخشی

امشب در این شهر غریب بسیار آشنایی

امشب خاطراتت مرا در دریای خیالات سرگردان کرده است.

امشب.... امشب....

افسوس از طلوعی دیگر بی تو

آرش1390/8/24



برچسب‌ها: ساعت دیواری, دلتنگی, رد پای, عشق, شعر, امشب با تو, عاشقي
نوشته شده در 90/08/29ساعت توسط آرش| |

چکاوک ها وقتی می خواندند ، آسمان هنوز آبی بود .

آبی آبی به رنگ آشنایی

بلبلان وقتی بر روی درختان جنگل می خواندند ،

آب چشمه هنوز روان بود .

هنگامی که یا کریم ها را بر روی سرو جوان می دیدم ،

هنوز عاشقانه با هم بودند .

در پگاه صبح گاهی خواب از پلک چشمانم کوچ کرد.

و در صبح هنگام مرا به میهمانی بیداری برد و

من در این اندیشه فرو رفتم که آیا حقیقت همین نیست که ما می پنداریم !!!

به راستی خدا کیست ؟ خانه اش کجاست ؟

ز عارفی پرسیدم و گفت : خدا کسی است که همه چیز را خلق کرده است.

کفر نگو مگر خدا انسانست که خانه داشته باشد.

از عاشقی پرسیدم و گفت : خدا کسی است که  رنگ و بوی یار ز اوست .

شاعری در این میان گفت : شاید خدا کسی است که زبان گل ها و زیبایی ها رامی فهمد.

و خدا را می شود با قلبی پاک در هر کجا به تماشا نشست،

در آب چشمه ، در آوای بلبلان ، در ......

به این سخنان می اندیشیدم که نسیمی وزید و زیر لب گفت

کسی چیزی نمی داند......

آرش1390/8/15


برچسب‌ها: شعر, خدا, بلبلان, عاشقانه, چكاوك, آبي, آسمان
نوشته شده در 90/08/22ساعت توسط آرش| |

هنگامی که خورشید عشق تو دگر بار تابید ،

فلسفه ی عشق ما به باد رفت ،

کور سوی نور فانوس من روزه ی سیاهی گرفت.

هنگامی که خورشید عشق تو دگر بار تابید ،

شادمانی از شب های مستیم رخت بر بست .

شبی که تو مهتاب او بودی و در آغوشش آرامیده بودی ،

ستاره گان آسمان یکی پس از دیگری به زمین ریختند و خاموش گشتند ،

گل سرخ پژمرد ، تنهایی در آن شب جان گرفت ،

آسمان بی کران به اندازه ی اتاقی کوچک و بی پنجره شد

از آن شب عشق نیز برایم گناه گشت.

قلب عاشقم با حجمی از دلتنگی غریب آشنا شد.

جدایی ما به اجبار بود ، تنهایی من باز تکرار شد.


آرش90/8/4

نوشته شده در 90/08/08ساعت توسط آرش| |

شرابی در پیاله ی عشق میریزم

و لاجرعه می نوشم و ز یاد تو لبریز می شوم

یاد آن چهره ی زیبا که همچو مهتاب می تا بد

یاد آن چشم های زیبا

شرابی در پیاله ی عشق می ریزم

و خیره می مانم در چشمانت ، تا گم شدن در نگاهت را بیاموزم

حسی ز تو در من هست !!!

حسی شبیه به چیدن ستاره ها ، حسی شبیه به طراوت شبنم صبحگاهی

در وجود من رخنه کردی

همچو بارانی در ذهن درختی خشک

همچو خیال پرواز در ذهن مرغ اسیر

همچو به شوق آمدن پروانه از دیدن نور شمعی

آرش90/7/28

نوشته شده در 90/08/01ساعت توسط آرش| |

در هوای تو نفس کشیدن ، یعنی حس بوی عطر خدا

بر روی چون گلت نظر افکندن یعنی عبادت

نماز من لمس دستان دلدار است.

بگو ز عشق در گوش ناشنوا شده ام

نجواهای تو در گوشم آیه های نورانیست

بگو چه زیبا می گویی ، بگو و بگذار روح نا آرامم  با نجواهای تو آرام گیرد

شب بود و دلم غرق در تاریکی ، که تو نور زیبا در تاریکیم تابیدی

همچو روزنه ی نور از پنجره ی اتاق یخ زده ام

من ز تو دل نمی کنم گر هزاران بار خارم کنی

مگر می شود گل آفتاب گردان ز خورشید روی گرداند ؟

من همچو آن گل در محور عشق تو می گردم ، حتی اگر بر من نتابی و بارها دلم را بشکنی

هزاران بار دلم بشکست ، اما باز عاشق گشت و از نو شکست.

آرش 1390/7/12


نوشته شده در 90/07/13ساعت توسط آرش| |

من مستم ز با تو بودن ، من زنده ام ز کوی تو نفس کشیدن

شعر چیست ؟؟

شعر از تو گفتن است ، شعر تو را در آغوش کشیدن است.

معنی تمام سروده هایم این است .

کجاست آن یار ساده و صمیمی که با من باشد.

من مستم و مدهوش ،

باده ی من اشعار است و ساقی من دو چشم دلدار

گر دلبر نگاهی به من بیافکند ، سبز می شوم و جوانه میزنم

می در جامم تمام گشته ، ای ساقی کجایی ؟؟؟

گر دگربار  یار در جامم می ریزد ، دگر ز او چیزی نخواهم.

در خاطرات خود پرسه می زنم .

قدم زنان به روزی می رسم که نخستین بار گیسوان بلند و عریانت را دیدم.

در پیچ و تاب گیسویت گم گشته ام،

ز بلندی غرور خود به زیر گشته ام ،

پایین پایین ، پایین تر از آن چه که می پنداری

خاک گشته ام به پایش

آرش90/4/7

نوشته شده در 90/07/04ساعت توسط آرش| |

اینجا بر سکوی تنهایی خویش نشسته ام ،

به درختان می نگرم :

که برگ زردشان آرام با نوازش سر انگشت باد به زمین میافتد.

و من به یاد عمر رفته ی خویش که در فراغ تو بیهوده هدر شد کامی از سیگارم می گیرم.

اما چی زیبا و عاشقانه عمرم هدر شد !!!!!

غرغ در رویای تو می شوم

اما با صدای جغد جوانی که 4 ماه پیش بر روی درخت گردویمان به دنیا آمد به خود می آیم.

چه زیبا هو هو می کند جغد جوان ،

گویی با من همدرد است .

جرعه ای شراب می نوشم.

آسمان بی ستاره است ،

باران نم نم می بارد .

چه زیبا و شاعرانه باران از تو در گوشم زمزمه می کند.

آرش 90/6/3

نوشته شده در 90/06/04ساعت توسط آرش| |

آن روز که همچو مجنون عاشقت بودم مرا ز خود راندی

مرا آزردی ، مرا هیچ ندیدی

حالا آمده ای که چه ؟؟؟

شاید آمده ای تا بر زخم دیرینه ام نمک پاشی ؟؟؟

نه شاید آمده ی تا دوباره مرا عاشق سازی ؟؟؟

عشق !! چه جمله ی زیباییست.

مکن عشوه و ناز برای این دل پیر

چو پیر گشتم دگر شور حالی بر سرم نیست

آن روز که من در بند پیچ و تاب گیسویت بودم

مرا ز خود راندی ، مرا آزردی، مرا هیچ ندیدی

آن روز که من ز عشق تو انگشت نمای خلق بودم

نگاهی بر من ارزانی نداشتی

 حالا آمده ای برای چه ؟؟

گفتی  که میخواهی به سفر روی و آمده ای برای خداحافظی

این آخرین کلام تو بود و ز پیشم رفتی

من هنوز چشم به راه دوخته ام تا تو برگردی

 تا بگویم  که چه بی اندازه دوست دارم

گر شکوه کردم ز تو مقصود این نبود که بیازارمت

مقصود فقط درد دل بود تا تو بدانی چه بی اندازه دوست دارم

آرش 1390/5/8

نوشته شده در 90/05/08ساعت توسط آرش| |

ساقیا امشب جامم را لبالب پر می کن

امشب می خواهم مست مست شوم.

امشب می خواهم همه را ز یاد برم :

غم ها را ، غصه ها را ، عشق سوخته ی دیروز را ، یار خیالی امروز را

ساقیا مستم کن

ساقیا مرا دریاب که دیگر بی قرارم.

ساقیا خسته ام ز عشق بازی با قاب عکس دلدار

ساقیا ای تنها طبیبم ، باده تنها نوش دارویم را دوباره در جامم ریز

می خواهم آنقدر باده بنوشم تا مدهوش شوم.

خدا رحم کن بر من گناه کار که اینچنین مستم.

خدایا خسته ام ، بیمارم ، روحم را درمان بخش

خدا جسم بی روح شده ی مرا روحی بزرگ عطا بخش

آرش 1390/4/2

نوشته شده در 90/04/03ساعت توسط آرش| |

ميروي ز پيش من ، ميروي با کوله باري ز خاطرات تلخ و شيرين.

ميروي و باز نمی گردی ، تا دقايق آخر تو را خوب ببينم.

 ميبينمت و اشک ميريزم

اما تو دريغ از قطره اشکي که براي رفتن من ريخته باشی

ز پیشم ميروي و دل می کنی ولي قطره اشکي نميريزی.

 اشک میریزم وميدانم براي ديدن تو همين لحظه ها را دارم.

کاش نمیگرییدم تا تو را زیبا تر می دیدم.

اشک میریزم و میدانم برای گرییدن برای تو عمری فرصت دارم ،

آنقدر فرصت دارم ،  تا دستان تو را در دستان دیگری ببینم.

ميروي چه زيبا و با غرور ميروي

ميروي و سايه ي خاطراتت براي هميشه پيش من می ماند.

میروی و میدانی در قلبم ماندگاری.
آرش1389/5/30
نوشته شده در 89/05/30ساعت توسط آرش| |